حکایت ناصرخان و پسر چاق

کلاس دوم یا سوم دبستان بودم و چون مسیر مدرسه ام- دبستان نشاط- در چهارراه شاپور واقع بود، هر روز از جلوی حجره پدر ناصر حجازی می گذشتم. آن روزها رایکوف کشف بزرگش را تقدیم فوتبال ایران کرده بود و همه جا سخن از ناصر حجازی بود. به یاد دارم که معمولا ناصرخان هفته ای یک یا دوبار، حوالی ساعت 2 بعدازظهر سری به حجره پدرش می زد و چون مسیر ما هم از آن نقطه بود، بسیاری از بچه های مدرسه، هر روز بهانه ای را مطرح و با دروازه بان اول آبی پوشان پایتخت گفتگو می کردند، حجازی نیز با خوش رویی پاسخ بچه های دبستانی را می داد و ....، در یکی از روزها من تصمیم گرفتم با ناصرخان هم صحبت شوم و چون بهانه ای نداشتم، به بازی دیروز «تاج- قصریخ» گیر دادم و نزدیک شدم و گفتم: «آقای حجازی شما که بهترین گلر ایران هستی، چرا دیروز دو تا گل خوردی؟» حجازی لبخندی زد و گفت: «همه گلرها گل می خورند، ولی مهم اینه که تیم ما بازی را 3 بر 2 برد و ....»

در همین لحظه متوجه سر و صدایی شدیم؛ پسرکی دوازده، سیزده ساله که خیلی چاق بود –خیلی چاق- کیف هفت، هشت تا از همشاگردی هایش را روی دوش انداخته بود و علیرغم اینکه «بارکش» آنها شده بود، هر از گاهی مشتی هم نثارش می شد و هم می شنید و ....، حجازی دستی به سر من کشید و به سراغ پسرک رفت و بعد از اینکه دوستان بی معرفتش را دور کرد گفت: «پسر جان چرا هیچی بهشون نمیگی؟ چرا اجازه می دهی اذیتت کنند؟ پسرک چاق که بغضی سنگین گلوگیرش شده بود هق هق کنان گفت: «خوب زورم بهشون نمیرسه...» کتکم می زنند...» ناصرخان بعد از اینکه توسط «شاگرد حجره پدرش» برای پسرک یک بستنی خرید و پس از اینکه کمی آرام شد، رو به او کرد و گفت: - مهم نیست که آدم کتک بخوره ... یادت باشه آدم نباید زیر بار زور بره ....

پسرک چاق که مثل من در «نشاط» درس می خواند حرفی نزد و رفت. من هم با حجازی خداحافظی کردم و ... از فردای آن روز دیگر هیچکس پسرک چاق را «بارکش» دوستان بی معرفتش ندید...، چندین بار هم از آنها کتک خورد، اما: دیگر زیر بار زور نرفت؛ درست مانند ناصر حجازی که در این چهل سال خیلی کتک خورده اما ... زیر بار زور نرفته!